![]() |
![]() |
|
|
دستاتو توی دستاش فشار میده. تو هم زل میزنی توی چشماش . هیچی بهش نمیگی اما تو هم دستاشو فشار میدی شاید بفهمه که داری باهاش حرف می زنی. شاید بفهمه داری التماسش میکنی که بمونه. شاید بفهمه که بهش احتیاج داری...
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 15:35 توسط سارا |
|
|
روزی هزارتا ماشین از اون خیابون زرهی رد میشه . یادمه همیشه از اونجا رد می شدی. هر روز همه ماشین ها رو نگاه می کنم تا شاید یکی از اون ها تو باشی تا شاید یه بار دیگه بتونم عکس خودم رو توی چشمات ببینم. ولی نمی دونم چرا رد نمیشی. شاید اصلا" ازز یه راه دیگه ... خودم نمی خوام ولی نمی دونم چرا چشمام منتظرته. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 10:43 توسط سارا |
|
|
نمی دونم چرا؟ اما دوباره برگشتم. یه شروع تازه ! اصلا" نمی دونم چی شد که رفتم و چی شد که برگشتم. بعضی وقتا توی زندگی ما آدما یه اتفاقاتی پیش میاد که ... ولی در هرصورت من باز هم اومدم که شروع کنم . یه شروع تازه ! یه زندگی تازه !
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 18:4 توسط سارا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
اردیبهشت 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 |
|
RSS
|